اندر احوالات ولایت فارس آمده است که...(نشریه زبان سرخ شماره 9)


«در روزهای آخر اسپند ماه و در شرایطی که مردم ولایت فارس در تدارک برای جشن نوروزگان بسر برده لکن با سیلی صورت خود را سرخ نگه داشته بودند، پیران مهلکه ی سیاست و جمعی از دلسوزان و اعاظم ولایت، فشرده و متواتر گِرد هم آمده و از برای تعیین طومار داوطلبین کرسی زعامت شهر به شور و زد و بند می نشستند. در همان شرایط ولایت دارِ فارس و همفکرانش اهتمام تامی به چاق کردن امور بازارهای فرنگی و نیز فراهم کردن شرایط ولایت فارس از برای استقبال از مسافرین نوروزگان داشته به گونه ای که جمع کثیری از مطربان و رقّاصکان را بر نقاط مختلف ولایت علی الخصوص حوالیِ پاسارگاد بر سَرِ قبر پدرِ عزیزشان کورش آریایی گمارده تا شب و روز بر کوس قِرزایی نواخته تا خدایی ناکرده مسافرین محترم لحظه ای از لحظات گرانبهایشان را به بطالت نگذرانده و حتی هنگامه ی پخش ندای دعوت به عبادت هم به استماع این نواهای ابلیسی اشتغال داشته و هرگز ندای عربیِ اذان، عیش شان را آشفته نسازد! وقاحت به حدی بوده است که گویی باغها و اماکن تفریحی از آیین دگری تبعیت کرده و پاره ای از مملکت آریا به حساب نمی آمده اند. از دگر سو، باغ الولایات دیار فارس که از ازل نطفه ی شومی بود که در رَحِمِ ولایت فارس منعقد گردید نیز همانند همیشه جایگاه ابلیس و اعوان و انصارش بوده و شبانه روز بدون وقفه جمعی از رجال و نِسوان به امر شریف پتّیارگی در آن اشتغال داشتند به گونه ای که تعدد فارتی ها (بزم های فرنگی)، گَزمه ها و آجانهای ولایت را ذِلّه و عاصی کرده بود.
در همان شرایط اِفساد طلبان و سیّاسانِ نظر تنگِ وابسته به رومیان نیز متواتر گِرد هم آمده و با همدلیِ همیشگی شان، چنان طومار مقتدری از برای تصاحب کرسی های زعامت شهر تعیین کرده بودند که در مقایسه با طومارِ لویی جرگه ایِ پیران دلسوز مهلکه ی سیاست، بطور ناخودآگاه آدمی را به تبسّمی طویل وا می داشت! این ساده انگاری و ساده اندیشیِ این اعاظم و اکابرِ دلسوز آنجا انسان را به بکاء وا می داشت که حضرات مذکور انتظار داشته اند که اهالیِ ولایت به این طومارِ نیم بندِ سرشار از بازنشستگان سیاسی، نظر کریمانه ای کرده و به این جواب پس دادگانِ فسیل شده، آراء خود را معطوف دارند! گویی مردم را همین اطرافیان و متملّقین پیرامون خویش می پنداشته اند و کارگران و مستضعفین و بینوایان ولایت را به پشیزی حساب نیاورده اند! فی الواقع امری که وجه تمایز اِفساد طلبان و ایشان به حساب می آمد و باعث تَفَوُّقِ اِفساد طلبان می گردید، فقدان شناختِ این اعاظم دلسوز از زوایای زندگی اهالی ولایت و خواسته ها و منویات ایشان بوده است.
نکته ی بس جالبی که دهان آدمی را به تحیّر گشوده می داشت، اشتراک جمع کثیری از افرادِ طومارِ اِفسادطلبان با جمعی از افراد طومارِ دلسوزان و اعاظمِ ولایت، اندر مجمع الثّقلِ تجمیعِ آراءِ یکی از روبهانِ فتنه گرِ داوطلب کرسی رئیس الأمور اجراییِ مملکت بود به گونه ای که آن اختلاف عقاید در قیاس با یک چنین وحدت رویه ای که پیشتر غیر قابل تجمیع می نمود، آدمی را به جاهایی که نباید، می کشاند! گویی مجمع المهندسینی اندر اتاق الأفکاری، عرصه را به گونه ای برنامه ریزی کرده بودند که پس از تصاحب کرسیِ رئیس الأمور اجراییِ مملکت توسط آن گبّه بافّ کیّذ، مجمع الزّاعمین ولایات نیز علیرغم اختلافات ظاهری به عبودیت وی در آمده و آش با جاش را دولپی سر کشند! همین امور بَعدتر، ماهیت منفعت طلبانه ی خیل کثیری از مدعیان حمایت از پیشوای سرزمین را در ولایت فارس آشکار نمود و تمامی دسته بندی و جناح بندیهای پیشین را به هم زده و طبقه ی جدیدی از گرگانِ سیاسی را بوجود آورد که علیرغم اختلاف آراء بر سَرِ منافع جمعی و فردی مطلقا همسو بودند.
در یک چنین هر دَم بیل بازاری، هر روز طومارِ جدیدی از سویی از این ولایت پیچیده می شد و همگی نیز داعیه دفاع از حریم پیشوای سرزمین را داشتند! نظیر طومار معبد سعدی، طومار برادران از قومیت های مختلف، طومار یاران کمال و همچنین طومار جمعی از جوانان عاشق و سینه سوخته ی پیشوای سرزمین که البته سعی شان مشکور.
در آن شرایط آنچه از خاطرها به یغما رفته بود، احوالات سرزمین آریا و حمله دسته جمعیِ روبه و شغال و گرگ و سگ و سوتک به سوی تصاحب کرسی رئیس الأمور اجراییِ مملکت بود، که البت وجه اشتراک شان کَفی بود که از صدر و ذیل لبانشان آویخته بود و نیز قلّاده ی پدر خوانده بود که بر گردنشان آویخته گردیده بود و در نهایت تعجب توسط ردیابی که در آن جاسازی شده بود گویی می توانست با یک سوت همه را حول گرگ تیز دندانِ گبّه باف جمع کند و سهم هر یک از شکار شبانه شان را به نیکی تقدیم نماید! به هر طریق حاصل این طرز نگاه خواص و مؤثرین و اعاظم به خویشتن و فرصت های پیش رو، اجرایی شدنِ پلکان به پلکانِ منویات پدر خوانده ی تحت فرمان ماسون ها بود. مع ذلک آن قلیل افرادی هم که محض رضای خدا پا پیش نهاده بودند، در نهایت مظلومیت و شاید هم بی برنامگی به گوشه ی انزوا رانده شده بودند. اما این بار آنچه این صفحات تاریخ را رقم زد، آراء مردمی بود که از سویی بصیر و پیشوا دوست بودند و از سویی به علت آشفتگیِ تصنّعی، امور بَرِشان مشتبه شده بود.»
شایان ذکر است ادامه ی این ماجرا در آن مجلّد هایی ست که توسط مغولان به آتش کشیده شد. لکن به نظر می رسد نسخه ای از آن نزد عمو بهار و عبد صالحش حاج محمود موجود باشد که البت حاوی تصاویری نیز از خاله ی نگارنده در آن می باشد که ان شاء ا... پس از اخذ، بصورت سانسور شده، به بصر و نظرتان خواهیم رساند.

/ 0 نظر / 14 بازدید