کبوتری در چنگال لاشخور( نشریه زبان سرخ شماره 9)

کسی می پرسد: کیست؟
حاج آقا روح الله در آنی می اندیشد: «او را که نمی بایست راه بدهد، راه داد، و حال احتیاط می کند» و جواب می دهد: بنده سید موسوی خمینی هستم، از آشنایان حضرت آیت الله. به زیارت ایشان آمدم.
-یک دقیقه صبر کنید ببینم بیدارند یا نه.
- اگر خواب بودند همین جا قدم می زنم تا بیدار شوند. حالا مزاحمشان نشوید.
- چشم حاج آقا!
و بعد در گشوده می شود.
-بفرمایید حاج آقا، بفرمایید! معذرت می خواهم. حضرت آیت الله از ملاقات های بی مورد پرهیز می کنند.
- از بی مودرترین ملاقات ها پرهیز نکردند، حالا ...
- غافلگیر شدند.
- اعتبار پرهیز، در غافلگیر نشدن است آقا!
- درست می فرمایید ... این را به خودشان بگویید.
- همین کار را می کنم اصلا برای همین کار آمده ام.
آقای کاشانی در آستانه در می ایستد، دست به چارچوب گرفته، کوچک چون وطواط، خسته و خجل، به استقبال.
حاج آقا روح الله خمینی آهسته و سر به زیر سلام می کند. آقای کاشانی به همان آهستگی پاسخ می دهد و عقب می کشد تا راه برای ورود مهمان باز شود.
حاج آقا روح الله روی فرش کهنه می نشیند.
آقای کاشانی با ته مایه ای از خواهش شرمسارانه می گوید: روی تخت ... روی تخت بنشینید لطفا!
-خیر.
آقای کاشانی بر تخت می نشیند.
سکوت می آید و فضای اتاق را سرشار می کند و بعر سرزیر می کند به حیاط که بچه ها در آن بازی و غوغا می کنند. کسی بچه ها را تشر می زند. خاموشیِ بیرون خاموشیِ درون را سنگین تر می کند.
... و سکوت همچنان باقی ست و او نمی خواهد پیشگام در شکستن آن سکوت عبرت انگیز باشد؛ به آن حد که حاضر است از پیِ سکوتی طولانی برخیزد، شکر بگذارد، خداحافظی کند و برود و دیواری را که برپا ماندنش دلیل بر ضرورت برپا ماندنش هست فرو نریزد، مگر آنکه صاحب عله اقدام کند؛ و عاقبت نیز چنین می شود و آقای کاشانی با صدایی کوتاه و لرزان می گوید: مثل مغولها هجوم آوردند؛ مثل مغولها. شرایط من ظوری نبود که بگریزم. محاصره ام کرده اند. در کوهستانهای عراق نبودم که تیراندازی کنم و عقب بنشینم ... من تنها کاری که می توانستم بکنم این بود که مسئله نفت را پیش بکشم که کشیدم ...
-پیش می آید حاج آقا؛ برای همه پیش می آید؛ منتها این موقعیت شماست که به این پیشآمدها اهمیت خاص می دهد. مردم نگاهتان می کنند و از سرکار توقعاتی دارند که از بنده ندارند. مردم از این مصیبت عظما
که واقع شده منگ شده اند. شنیده ام که از پریروز تا امروز چند نفر به علت ملال روحی اقدام به فعل گناه خودکشی کرده اند. طاقت فرو ریختن برج و باری آرزوهایشان را نداشته اند آقا! تازه هنوز هم این ملت نمی داند که چه بلایی سرش آمده و با وجود این اینطور بُهت زده شده است. هنوز گرم است. شدت ضربه را حس نمی کند. نمی داند که زحمتهای خودش و جنابعالی و آقای مصدق چگونه بر باد رفته است. با وجود این، بنده تازه کار اعتقاد دارم که فقط عرفا هستند که بر جمیع لحظه های خود مسلطند؛ و لحظه هایی وجود دارد که انسان عاقل شریف مومن غیر عارف، بر آن لحظه ها تسلط ندارد؛ آقا شما در موضع مرشدید و راهنما، حق است که احتیاط کنید، همانطور که جبران.
-بله بله ... وجود شما حقیقتا که نعمتی ست برای من ... هیچکس با من اینطور بی پروا و به صراحت حرف نمی زند ... تنهایم نگذارید حاج آقا! من شما را پرچم دار حوزه علمیه قم، بلکه همه حوزه ها می دانم ... و راستش آنقدر که به شما دلبسته ام به آقایان آیات عظام امید ندارم... اینطور که شما روی زمین نشسته اید و من روی تخت نشسته ام، ناراحتم، و خجلم ... نمی شود که زحمت بکشید و اینجا کنار بنده بنشینید؟
- می شود؛ اما آنجا کنار شما، آن زاهدی خبیث نشسته بود. در عکس دیدم ...
- هجوم آورد... باور بفرمایید! در آنی دیدم که مرا مثل یک گنجشک در بغل گرفته است و عکاسان مزدور و فرصت طلب او هم دمادم عکس می اندازند. دیگر گذشته بود که اعتراض کنم، که البته کردم.
- ننوشتند و طبیعی بود که ننویسند.
- بله بله ... از آن غکی خسلی خجل شدم. نمی گویم فرشته در بغل شیطان چون خودم را فرشته نمی دانم؛ اما در شیطان بودن این خبیث، جای بحث نیست. شاید کبوتری در چنگال لاشخور. باید به هر قیمت که هست جبران کنم.
- یقین دارم که جبران می فرمایید. همه معتقدان به شما امید جبران دارند ...
- بله بله ... اما من در مورد نفت و دستاوردهای نهضت ملی کردن نفت، هیچ کوته نیامدم. خواندید؟ زاهدی قول شرف داد که به انگلستان نفت نخواهد داد؛ غرامت هم.
- آقای کاشانی! من از سادگی و زودباوریِ شما در حیرتم. در حیرتم آقا! از این تضاد در حیرتم. شما زا یک سو می فرمایید که زاهدی ابلیس است و از سوی دیگر می گویید زاهدی به من قول شرف داد؟! کدام شرف؟ زاهدی شرفش کجا بود که بر سر آن با شما پیمان ببندد؟ او در این معامله چیزی را گرو گذاشته که اصلا نداشته تا حق گرو گذاشتنش را داشته باشد. نه فقط نداشته و ندارد بلکه از نوع و جنس آن هم بی خبر است. آقای کاشانی! زاهدی را برای دادن غرامت و فروختن نفت به انگلستان راهش انداخته اند و البته برای فروختن این نهضت و این ملت به انگلیسی ها و آمریکاییها. شاه را هم برای همین بر می گردانند ...
حالا تنها کسی که می تواند این پرچم بر خاک افتاده را بردارد، و هنوز هم گروهی از مسلمانان به او پشت نکرده اند شما هستید. فدایتان بشوم آقا! فدایتان بشوم آقا! بردارید این پرچم را افسوس برای همه مان نماند. یک قدم بلند که بردارید، همه می فهمند که در مورد شما چه اشتباهی کرده اند ... من از جانب جمعی از طلاب حوزه سخن می گویم، به قیمت شهادت بردارید این پرچم را!
     

/ 0 نظر / 12 بازدید