اندر احوالات ولایت فارس آمده است ...(نشریه زبان سرخ شماره 5)

در حمایت از یابو برخاسته و وی را وکیل خود انتخاب می نمودند! آنان نیز به همت خضوع مردمان دیار و عرض ارادت والیانی که به پشتوانه ی حمایت این خاندان در دار الحکومه داخل گردیده بودند، آنچنان منزلت خویش را گسترده بودند که احدی جرأتِ گلایه از اولاد و خدم و حشم آنان را به خود نمی داد. این خاندان محترم، برخی شان در زیِّ اهل تقوی بودند و حقّا ساده زیست و مخلصِ پیشوایِ آن سرزمین و برخی شان هم که خدم و حشم و درگاه و بارگاهی باشکوه داشتند، پس از سالها کسب قدرت و فراهم نمودن لشکری از ارادتمندان، قصد مقابله با پیشوای حکومت نموده بودند و در بنای ایالت تحت سلطه ی خویش، همتی تام ورزیده بودند و لکن توفیقی نیافته بودند. پرسیدم از احوالِ این دسته فلانی ها، که چون شده است که ایشان زمانی عاشق پیشوایِ قبلی سرزمین بودند و بزرگ حاکمِ عدلیه ی شهر، ولی حال، دشمن پیشوای فعلی گشته اند و زعامت بر امورات سرزمین را حرام می پندارند؟ پاسخ برآمد، از آن زمان که سرور ایشان" شیخ ساده لوح الدین منتظر الملوک" در ملازمت پیشوا چَپِه گردید، ایشان نیز که گویی مُترَصّدِ بهانه ای بودند تا به هر وسیله  سهمِ غصب شده ی خویش در زعامت جمعه ی ولایت فارس را باز ستانند، دهان به دشنام پیشوا باز نمودند و محملی برای تمامی دشمنان سینه چاکِ پیشوا فراهم ساختند و از آن پس مبارزه ای سخت علیه پیشوا آغاز نمودند که تا کنون ادامه دارد. نیز گفتند کلاغها خبر آورده اند که رومیان، این دشمنان قسم خورده ی سرزمینِ آریا حمایتی بی دریغ از ایشان داشته لکن خود خبر ندارند و به واسطه ی اطرافیانِ مزدور، دستورات رومیان به عنوان مشورت به حضرت والا القا گردیده و سخنان دشمنان از دهان این دسته فلانی ها به زبان می آید! حتی اذعان داشتند که در خفا یاران و ارداتمندانِ خویش را جهت مصادره ی کرسی وکالت شهر و کرسی زعامتِ امورات شهر تربیت کرده و در میان اهالی نفوذ داده اند.

پس از شنیدن این سخنان، مدتی با خود اندیشه کردم که به پابوسیِ وی درآیم یا خیر، که هاتف غیب خبر آورد: هر که با دشمنانم دوست باشد، دوستانم را دشمن بدارد. لذا از خیرش گذشتم و به پابوسی مَزجعِ شاهزاده ی جلیل القدرِ مدفونِ شهر درآمدم. آنجا نیز پس از مدتی عبادت و برقراریِ نماز و دعا و توسل، عالمی از خاندان معروف شهر را مشاهده نمودم که مردم را از برای او ارادتی بود زاید الوصف. لکن در نحوه ی اداره ی اموراتِ بقعه ی شاهزاده ی عالی مقام، در میان مردم، پرسش هایی بود مدام. که چرا پس از سالها که از زعامتِ این عالمِ عارف بر بقعه ی متبرکه می گذرد، بجز چندی مَوال (دست به آب)، چیزی بر این آستانِ متبرک مضاعف نگردیده و نیز وجوهات و نذورات اهالی و زایران صرف چه اموراتی گردیده که چنین اطرافِ این حرم را معتادان و فواحش و رذایل و وهابیون احاطه کرده اند؟ همچنین از چه رو تجارتخانه های یمینِ حرم را همچو نور چشم داشته و یَسارَش را مزاحم الحرمین می خوانند؟ البته همگان به نجابت این عالم جلیل القدر اذعان داشتند لکن در مورد اطرافیان و اولاد ایشان سخنانی بود دَرِِ گوشی که ان شاء الله صحت نداشته باشد.

پس از عرض ارادت به ساحتِ مقدسِ سید السادات الاعاظم، با رهنماییِ اهالی دیار به بیت یکی دیگر از علمای بزرگوارِ خاندانِ معروفِ شهر که حقّا عالمی جلیل القدر بوده و مکتب داری بزرگ بودند، مشرّف گردیدم. القصه مردم ولایت از برای ایشان چنان شأن و منزلتی قائل بودند که در کلام ناید. اما آنچه آدمی را به فکر فرو می برد این بود که یکی از اولاد ذکورِ ایشان که مَسندِ وکالتِ شهر را در اختیار داشت، از فضایل پدر چندان بهره مند نگشته و معلوم نبود دست در کاسه ی که دارد که چنین سرگرم زد و بندهای پنهانی می باشد! و از چه رو ابوی گرام، چنین از وی حمایت می کند؟ خدایش هدایت کند.

بعد از مختصری کسب پندهای اخلاقی از محضر این عالم ربانی، سر به سرکشیِ اماکن و ابنیه و محلات مختلف شهر گذاردم که مطلبی عجیب را از ظاهر شهر ملتفط گردیدم و پس از کنکاش های زیاد از اهالی دیار، متوجهِ ارتباطات عشیره ایِ اغنیا و والیان و صاحبانِ مناصب ولایت با یکدیگر گردیدم که با تفحصّ فراوان در سوابق مناصب آن دیار، دریافتم عمده ی مناصب در یَدِ همین عشیره بوده و پاره ای اوقات از برای تنوع و حَظّ کافی و وافی، مناصب را با یکدیگر تقابل کرده و بر اریکه ی هم می نشینند! و جالب تر آنکه همگی یا از خویشان یکی از علمای اَعلام بوده و یا از عاشقان سینه چاکِ حضرتِ اشرف بودند!      

مَخلصِ کلام پس از زیارت و تلمّذ در محضر جمعی دیگر از اعاظم و اکابرِ خاندان های ولایت، از دیار خروج کرده و سر به راهی دیگر گذاردم که اگر مجالی باشد مابقی شرح ولایت فارس را در آتی عرضه می دارم."                    

/ 0 نظر / 10 بازدید