اندر احوالات ولایت فارس آمده است...(نشریه زبان سرخ شماره 4 )

جهت گرم نمودن مخلوقات خداوند متعال به زغالی آتشین بَدَل کنند و شرح حالشان را به جهت عبرت تاریخ بر درختان حک نمایند. این مردم فعال و با نشاط پس از 3 روز عبادت مخلصانه بعداز ظهر جمعه، به آغوش گرم خانه باز گشته و شنبه را نیز به استراحت پرداخته تا خستگی طبیعت گردی، بر جانشان سایه نَیَفکند. یکشنبه با تمام توان و پس از ذخیره ی انرژی برای یک هفته ی سختِ کاری ، از صبح ناشتا (ساعت 11) تا بوق سگ (وقتی اغذیه فروشیها هم طعام تمام کنند)، به کار و تلاش پرداخته و شب هنگام به محفل گرم خانه برگشته تا از خاله خانمِ خانمشان پذیرایی کنند و رسم ادب را بجای آورند و با هم تخمه ای شکسته و از فیلم ها و سریالهای مفرح فرنگی لذت همی برند.

در این میان عده ای مردِ خداجویِ مردم دوستِ خدا ترس، شبانه روز به جهت تامین رفاه این مردم محروم و مظلوم، تلاش کرده و با کمک پدر عزیز و دلسوزشان تمامی والیان و داروغه های قبلی که خون به دلِ مردم ولایت کرده بودند و سدی در برابر حرکت خیر خواهانه ی این مردان خداجوی شده بودند و دچار بیماری فقدان موی پر پشت بر فراز لبانشان شده بودند را کنار زده و باجناقها و عروسها و برادرزاده ها و خواهرزاده های متخصص، متعهد و دلسوز و چشم و دل سیرشان را بجای آن ظالمین گماشته تا بطور عشیره ای اسباب آسایش مردم ولایت را فراهم کرده و در فقرزدایی و رفع تبعیضات کوشش نمایند. و عده ای از آن والیان و داروغه ها که دچار بیماری خشکی سبیل گشته بودند را نیز به کمک داروی شفا بخش روغن زیتون به همراه میوه و درخت آن و ازهمه مهمتر بنچاق خاک حاصلخیزی که در آن این میوه آسمانی کشت می شد، شفا بخشیده و به این طریق همگی با مشاهده ی معجزه ی شفا بخشی این میوه آسمانی به خیل همراهان این حرکت خداپسندانه پیوستند.

آنها که دل از دنیا بریده بودند، برای آنکه این مردم شریف آزار بیشتری نبینند و بتوانند بدون نگرانی و به سهولت به دامن طبیعت روند، طبیعت را درب خانه هایشان آوردند و فرمودند در فراغت، فلاحت کنید تا اهورامزدا در بهشت برین به جهت آباد کردن زمینهای بَرَهوت، نهرهایی از سرکه و سکنجبین زیر پایتان جاری سازد و با خوبرویان بهشتی هم بسترتان کند.

آنها شخصا، بدون توجه به مقامی که داشتند تبر و تیشه برداشته و به دلِ کوهها و صحراههای اطراف زدند و مدام زمینهای بی آب و علفِ یزدان دادار را با بنچاق حکومتی که توسط عوامل خداجوی در دستگاه های بنچاق نویس و اراضی و منابع و جنگلها صادر گشته بود جهت آبادانی به عموزاده ها و خاله زاده های فقیر و مسکین شان دادند تا شاید اندکی بتوانند حق مسکینان جامعه را ادا نموده و ایزد در بهشت شان دهد باز. در این بین تنظیف کارانِ ولایت و کارگران و مستضعفین و طبقه ی محروم آن عشیره که هیچکدام حتی سرپناهی برای زندگی نداشتند و با الاغهای کهنسال تردد می نمودند، همگی صاحب باغچه ای زیبا و جادار و مطمئن گشتند و به آرامی و بدون دغدغه تا آخر عمر در آن زندگی نمودند و از آن به بعد به پاس شکرگزاری نام الاغ هایشان را مرسدس و کمری گذاشتند.

بعضی آبادگران گمنام نیز به سبب نزدیکی با آن مردان خدا جوی و به تبعیت از آنان پای در ره ایشان گذارده و  باغ الولایات جدیدی را بنا نهادند و به جهت استفاده ی بهینه و به صحت، از اراضی داده شده در راه خدا (که در آن زمان موقوفات نام داشتند)، سهم وراث این مرحومان و کارگزارانشان در دارالحکومه را بعضی دادند و بعضی را به کمک قضات ولایت، ندادند و برخی به زور در راه خدا گرفتند تا خدای نکرده نخواهند جلوی مسکینان و یتیمان شرمنده شوند. آن بزرگ مردان اینقدر این کار را ادامه دادند تا دیگر هیچ فقیر و مسکین و محرومی از عشیره شان باقی نماند و همه با هم خوش و خرم تا آخر عمر با یکدیگر زندگی کردند و به فقرزدایی و کمک به همنوع پرداختند و به جهت عدم ریا هر که کنکاشی از پی یافتن صاحب این خدمات نمود ، ایشان بازی "کی بود ،کی بود من نبودم " به سرش در آوده تا به خود جرات ادامه کنکاش ندهد.

مردم این ولایت هم تا ابد از ایشان به نیکی یاد کرده و از ثمره ی درختان زیتون کاشته شده شان خوردند و به فرزندانشان خوراندند و هرگز نفهمیدند باغات تبدیل به ولایت گردیدند یا ولایات به باغ، و برای شادی روحشان از اهورامزدا طلب مغفرت نموده و همنشینی با جزایری ها را برایشان آرزو نمودند . و این داستان همچنان ادامه دارد ....

/ 0 نظر / 11 بازدید