قصیده انقلاب(نشریه زبان سرخ شماره 6)

روزگاری شاهمان غیرت نداشت

چادر خاکی به سر، حرمت نداشت

بر سر مردم کلاه پهلوی

صادقانه هیچ کس جرأت نداشت

مردی آمد از تبار عارفان

پیش او لات و هُبل هیبت نداشت

عاقبت یک شب همه بتها شکست

بت پرستی ها دگر شدت نداشت

شد فنا در عشق، سال شصت و هشت

سیل عاشق در پی اش حیرت نداشت

مردی آمد از تبار عارفان

پیش او لات و هبل هیبت نداشت

دست عارف از جفاها خسته بود

ساده بُد، کاخی پر از مِکنت نداشت

آمد از سازندگی یک دم سخن

لیک سردارش چنان همت نداشت

آبرو رنگ تجمّل چون گرفت

کاخ ساسانی دگر قیمت نداشت

شیخ دیگر آمد اصلاحش کند

لیک دیدِ شیخمان وسعت نداشت

نسخه ی پوچ از تمدن می نوشت

با دگر خوبان کمی صحبت نداشت

تا که آمد سازِ سازِش کوک کرد

ساز او حاصل به جز نکبت نداشت

نسخه ی بنیاد باران را نوشت

جام زهر آمد ولی قدرت نداشت

باز گویم دست مولا را که بست؟

هیچ کس همچون علی غربت نداشت

مردی آمد از تبار عاشقان

جیب خالی، چون علی، ثروت نداشت

فتنه ی دشمن به ایران هم رسید

چون که دشمن عُرضه ی سبقت نداشت

أین عمار آمد و وقت جهاد

ملت اما لحظه ای غفلت نداشت

یک دهه رفت و بیامد یک دهه

مرد عاشق بعد از آن دقت نداشت

روز های سخت چون از ره رسید

صاف و ساده، پولمان قیمت نداشت

نان فدا، سهل است ما جان برکفیم

تا نگویند همچو شه غیرت نداشت

صاحب فضل و کرم بر من ببخش

شعر تاریخی من حکمت نداشت

میر مهدی اسدی

 

 

/ 0 نظر / 12 بازدید